سال نوتون مبارك!

خرید بک لینک
مامانم دیشب گفت م. کلی کمک ک. کرده واسه اسکنر و اینا! بعد من اینجوری بودم که من این همه سالها هزارها بار از پشت تلفن ساعت ها مشغول همچین کمکی بودم!!! سااااااعت ها واقعاً! معمولاً هم بعدش به شوخی به بابام میگفتم فقط من تو بچه هات به درد میخورم!!! دیشب یه ذره ناراحت شدم راستش! احمقانس، نه؟ اینکه ناراحت شدم، یا حسودیم شد؟! این همه ساااااااال!+آقای ف. امروز یه مصاحبه کاری داره.+مامانم امشب کلی مهمون داره که از همسایه ها هستن و دختر داییش...+ما دیروز میخواستیم بریم باشگاه ولی نرفتیم چون من کارم طول کشید.+نمیدونم فارسیش فکر کنم میشه مناقصه...هفتصد هزار بیشتر از اون چیزی که باید میبود...حالا افتادیم به اینکه از اینجا و اونجا بزنیم که پروژه جلو بره... سال نوتون مبارك!...

ما را در سایت سال نوتون مبارك! دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 62 تاريخ: شنبه 28 مرداد 1402 ساعت: 18:21

امروز تو باشگاه رو تردميل ياد عيد روز تولد مامانم كه ميخواستيم عكس بگيريم افتادم...ياد اينكه مامان اون قاب عكسى كه عكس بابا توش هست رو برداشت گرفت تو بغلش و غمگين بود...عكس رو كه خواستم بگيرم بهش گفتم مامان به خدا بابا اصلاً دوست نداره اگه نخندى...و رو تردميل تو باشگاه اشكى بود كه تو چشام جمع شد سال نوتون مبارك!...

ما را در سایت سال نوتون مبارك! دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 68 تاريخ: شنبه 28 مرداد 1402 ساعت: 18:21

من یه روز خوبم...یه روز بد و خسته و ناامید و اینا...قبلاً خیلی کمتر اینجوری بودم...یعنی بودم ها ولی نه اینجوری! از وقتی بابام رفته کلاً رفتم تو یه مرحله دیگه تو این زمینه!!! گفتم رفتیم دیروز و پریروز ورزش؟ امروز تو محل کار برنامه جشن تابستونی داریم...من چون ایران هیچوقت کار نکردم، نمیدونم چجوریه...هست اونجا هم؟ مثل جشن سال نو؟ جشن تابستونی اینا؟ یعنی مرسوم هست؟ برگزار میشه تو بیشتر شرکت ها یا اداره ها؟دیشب از دست آقای ف. عصبانی شدم...یه چیزی شد، قیافش رو کج کرد...ازش پرسیدم چیه؟ گفت هیچی! دوباره پرسیدم گفت هیچی! برگشتم گفتم با تو نمیشه حرف زد...هیچوقت نمیشه مکالمه داشت!!! هی من یه چیزی میگم، تو میگی هیچی! این مکالمه نیست وقتی من دقیقاً میدونم یه چیزی هست ولی تو میگی هیچی! بعد هم آقای ف. رفت یه اتاق دیگه و منم همون جایی که بودم موندم و دیگه تا ساعت شد ده و نیم و رفتم بعدش خوابیدم! امروز هم هیچییییییییییی نگفت! تا وقتی که تو ماشین بودیم و داشتیم میرفتیم سر کار که من یه چیزی گفتم (همین حرفای تکراری رو) و گفت نمیخواستم از یه چیزی که مسئله کوچیکی بوده یه چیز بزرگ بسازم...گفتم این خیلی سخته که آدم با انبر انگار از تو دهن تو حرف میکشه بیرون! خسته میشه آدم! خوب مسئله کوچیک رو بگو گه تموم شه بره!! اه!همین دیگه! سال نوتون مبارك!...

ما را در سایت سال نوتون مبارك! دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 53 تاريخ: شنبه 28 مرداد 1402 ساعت: 18:21

نميدونم چرا ياد دوست قديمى و در اون زمانهاى دور صميمى بابام افتادم...يه موقع خيلى با هم صميمى بودن...يه نسبت فاميلى هم داشتن...يه موقع جمعه ها با هم ميرفتيم پارك و اونجا بدمينتون بازى ميكرديم و پياده روى ميكرديم...يادم نمياد كه چى شد كه رابطشون بهم خورد...ميدونم يه آدمايى هم خواستن آشتيشون بدن ولى رابطه هيچ وقت مثل قبل نشد...بابام كه رفت، خانومش كه زنگ زده بود گفت ببخشيد اگه دارم آروم حرف ميزنم، آلزايمر داره، نميخوايم اصلاً چيزى بهش بگيم يا بذاريم بفهمه...اگه يادش بياد بابا رو خيلى بهم ميريزه...تو مراسم بابا هم خوب نيومد...ولى يادش بخير خاطرات خوب بچگى...من متاسفانه آدم زندگى تو گذشته هستم...آدم خاطرات...و از دست دادن آدمهايى كه خاطرات رو برام ساختن و تو خاطرات حضور پررنگ داشتن خيلى سخته...نبودنشون خيلى سخته...نبودنت خيلى سخته بابا سال نوتون مبارك!...

ما را در سایت سال نوتون مبارك! دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 58 تاريخ: دوشنبه 16 مرداد 1402 ساعت: 18:37

يكى از اتفاقايى كه تو مهاجرت براى آدمها ممكنه اتفاق بيفته (يا حداقل در حد و ابعادى براى من اتفاق افتاد) اينه كه خوب تازه وارد يه كشورى شدى، تازه شروع ميكنى به اينكه با محيط آشنا بشى...حالا در شرايط من مثلاً وارد دانشگاه شدى...ميخواى درست تموم بشه، فوق ليسانس ميخواى بخونى...بالاخره اون رو هم تموم ميكنى...تازه ميوفتى تو جامعه...زبانت اونقدر خوب نيست...اول بايد اون رو به يه جايى برسونى...بايد كار بگيرى...بايد يه جايى واسه خودت باز كنى تو جامعه...و همينطورى سالها داره سريع ميگذره و يهو به خودت مياى و فكر ميكنى من چيكار كردم تو اين همه سالهاى زندگيم...! و ميوفتى به مقايسه كه اگه من همون تو شهر و كشور خودم مونده بودم اينهمه براى اينكه به اينجا برسم نبايد سالهاى عمرم رو "تلف" ميكردم! و من زندگيم "تلف" شد...!!! البته در حالت عقلانى و واقعى به احتمال زياد من مهاجر و هزاران مهاجر ديگه زندگيمون رو شايد يحتمل كاملاً تلف نكرديم ولى خوب حسي كه بعد از ساااااالها كه اينجاييم وقتى به عقب برميگرديم و نگاه ميكنيم ميبينيم اين هست...! سال نوتون مبارك!...

ما را در سایت سال نوتون مبارك! دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 59 تاريخ: دوشنبه 16 مرداد 1402 ساعت: 18:37

امروز وسط كار رفتم دكتر و برگشتم...شانس آوردم اون موقع بارون شديد نبود...دكتر گفت همه چى خارج شده و هيچى نيست و همه چى خوبه... سال نوتون مبارك!...

ما را در سایت سال نوتون مبارك! دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 58 تاريخ: دوشنبه 16 مرداد 1402 ساعت: 18:37

صفحه بندی